هوالعزیز
گاهی اوقات ما آدما انقدر اسیر خودامون می شیم
که یادمون میره اومدیم برای خدامون
سختی زندگی این دنیا توی اون لحظه هایی خلاصه میشه که آدم توی خوف و رجاست
خوف چیه؟ رجا کجاست؟!
چی میگی غریبه ...؟
آره خوف و رجا
خوف این که به خاطر قشنگی های این دنیا حاضر بشی از صاحب این قشنگی ها بگذری و رجا هم تتمه امیدیه به این که خدا دستت رو گرفته
اما غریبه...
چی بگم
خدایا
مهربونم
با این که بدترین بندتم
اما خودت خوب می دونی
من حاضرم از همه بهترین هام بگذرم به خاطر تو
به خاطر امید داشتن به تو
عزیز دلم
تو خوب می دونی من دوست داشتن رو با تو تجربه کردم
برای این تجربه هم کم هزینه ندادم!
درسته که بدم
درسته که گناه کارم
اما...
اما! اما تو دوست داشتنم صادقم
الان هم حرف دلم اینه اگر می خواد توی دلم محبتی باشه فقط می خوام برا تو باشه
محبتی که می خواد من رو از آرمانم دور کنه! محبتی که می خواد یه عمر ادعای یکتا پرستی من رو زیر خروارها خاک ببره
محبتی که می خواد لذت بخش ترین جان مایه حیاتم رو ازم بگیره بهتره که شکل نگیره
خدایا! امید دارم آنچه را که تو به من آموخته ای بر دل دیگرانی که در پیدا و پنهان مرا می شناسند بیاندازی
که قبول دین تو به انضمام تمام آنچه در آن قرار داده ای قبول توست
و مشی در مسیر عبودیتت
الهی! به خاطره تو از خواسته ها و خواستن هایم خواهم گذشت
که رضای تو تنها خواسته معقول و مقبول من است
معبودا!
از آنچه به بیراهه و به کج راهه مخلوط دینم شده به تو پناه می برم که کمترینی چون من جز تو را ندارد
الهی!
از تو می خواهم قدرتم بخشی که تو را برای تو بخواهم نه برای خواستن های نفسم
و قصه ای نخواهد ماند جز این که تو خواهی ماند و بازخواستی که مرا یارای پاسخ گویی بدان نباشد
پ.ن1: میلاد حضرت ختمی مرتبت و پیامبر عشق و فرزندش امام صادق (ع) مبارک باشه
پ.ن2: انشالله صبح راهی زیارت امام رئوفم. شب هم بر می گردم. به امید این که دلم رو که خیلی هم براش تنگ شده خودش آروم کنه.
هوالرئوف
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
امروز (جمعه 14/11/90) رفتم نماز جمعه. نماز به امامت رهبر عزیز انقلاب بر گزار می شد
در مورد شور و حضور مردم چشم ها باید ببیند تا قضاوت کند اما حرف من روی خطبه هاست
آقا باز هم به گونه ای خطبه خواندند که زبان دشمنان را لال و ترس را در دلهاشان ابدی کرد
آیا تا به حال شده که حرفی از بزرگی، مصدق کلامتان شود (چیزی مانند صنعت تضمین در ادبیات) ابتدای صحبت های آقا همان جا که حدیث العلم سلطان را خواندند بسیاری از کارهایی که در یک برهه زمان انجام داده بودم و گروهی با آن مخالفت می کردند به یادم آمد و خشنود از راهی شدم که رفته بودم. هر چند که ...
بگذریم... اما حرف از مسیرش خارج نشود. امروز با هر جمله آقا به خود می بالیدم
می بالیدم به این خاطر که مسلمانم و شیعه
می بالیدم بدان جهت که رهبری چنان شجاع و فرزانه دارم.
به جوان بودنم می بالیدم. به ایرانی بودنم می بالیدم.
به تمام دوستان می گویم
اگر به ولایت ایشان شک دارید فقط یک بار، یک بار به طور دقیق و حرفهای امروزش را بخوانید
امروز آقا چنان محکم صحبت می کردند که من در خود احساس قدرتی مضاعف می کردم
جوان ایرانی برای تو تعریف های راه برت کافی است تا هر روز به خودت افتخار کنی
امروز آقا می گفت انقلاب ریزش هایی داشت از فرسوده ها اما چندین برابر آن رویش جوان داشت
امروز به سخره کشیده شدن تمام ابر قدرت ها را به زیبایی در صحبت های آقا می شد دید.
امروز بوی امام زمان را واقعا در نماز جمعه شهر استشمام کردم
هر چند ظهور نداشت و از چشمان منتظرانش پنهان بود اما حرف هایش از زبان نایبش بیرون می آمد
امروز یاد حرف آیت اله حسن زاده آملی افتادم که گفته بود
"گوشتان به کلام رهبر باشد که گوش او به کلام امام زمان است..."
رهبرا ... عکسی که از شما بر لوح دلم ترسیم گشته را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد
رهبرا... عاشقانه دوستتان دارم و جان بی ارزشم در برابر شما کمترین هدیه من است
رهبرا ... هر چند که نامردی دوستان قدیم دلهامان را بسیار دردمند کرده اما ما جوانان با تو میثاق می بندیم که تا جان در تن داریم عاشقانه در رکابت باشیم.
اگر ترس خرده گرفتن دوستان نبود بالاتر از این را می گفتم:
تو هم سنگ خمینی عزیزمان هستی و جز تو کسی نمی توانست بعد از امام سبکان این کشتی را در آن طوفان سهمگین سال های سخت کشورمان بگیرد و این چنین به سر منزل مقصود هدایت کند حقا که آینه خمینی هستی ....
السلام علیک یا حجة الله فی ارضه
توی نمازخانه نشسته بودم، بین نماز ظهر و عصر
مداح شروع کرد به روضه خوندن
السلام علیک یا ابا محمد یا حسن بن علی
غربت امام عسکری شونه همه رو لرزوند و چشما رو پر از اشک کرد
میون روضه یه جا بد جور من رو تو فکر برد
"بمیرم برای اون آقایی که شام غریبان نداره"
آخه شام شهادتش رو جشن می گیریم برای امامت پسرش ...
داشتم به این فکر می کردم که ...
راستی شما شام غریبانی طولانی تر از شام غریبان امام عسکری برای شیعیان سراغ دارید
حرف عجیبی زدم؟
به راستی کدام غربت به غربت دوری از امام حاضر می رسد
که از لحظه شهادت پدرش ما حسرت دیدار امامی را می کشیم که هست... که حضور دارد ... که زنده است
اما ...
آری!
از لحظه رفتن پدرت هر روز شیعه تبدیل به شام سیاه شد
هر روز در ظلمت سرد بی تو بودن ماندیم و آه را همراه خویش کردیم
و هر روزمان شام غریبان شد
آقای من بیا و این شام غریبان را به انتها برسان
بیا که طاقت دل به سر آمده
بیا که عمر غلامت به سر آمده
بیا که ...
السلام عليک يا امام الغريب
السلام عليک يا امام المظلوم
يا اباعبدالله الحسين
محرم تو رفتي و تمام لحظه هاي زيباي ما را با خود بردي
اما بدان!
بدان که با رفتن تو لحظه اي شور حسيني از سينه هاي ما بيرون نخواهد شد
بدان که عاشق را نمي توان در بند زمان نگه داشت
بدان که ديوانگان کوي او با اين حديث آسماني هم کيش شده اند که
کُلُّ يَومٍ عاشورا و کُلِّ أرضٍ کَربلا
کربلا خوب مي دانم که امروز مهمان عاشقاني هستي
که همگي آمده اند تا بگويند
ما عاشقيم و عاشقانه براي حسين جان مي دهيم
ما عاشقيم و عاشقانه پاي عشقمان به ضمانت خون هامان مانده ايم
کربلا هر چند تمام دقدقه اين روزهايم درد نبودن در حرم حسينت است؛ اما!
براي ما هر جا که خيمه عزاي حسين به پا گردد کربلاست
کربلا براي ما يعني زمين، يعنی آسمان آسمان
کربلا براي ما يعني مرکز ثقل عشق
کربلا براي ما يعني خود عشق
کربلا براي ما يعني همه جا
اي ماه خون بدان و آگاه باش!
شايد با رفتن تو لباس هاي عزايمان از تنهامان بيرون رود اما
درون ما حرارتي از غم هاي عاشورا مانده که
لاتبرد ابدا
هرگز! هرگز سرد نخواهد شد
تا جان در بدن ماست هر روز ما عاشوراست
وسينه هامان حسينيه و بيت الزينب و بيت العباس
بدان و آگاه باش!
که هنوز پرچم جنگ حسين بر فراز خيمه اش بر پاست
ما تنها مدتي در ماه حرام جنگ را به ظاهر به آتش بس رسانده ايم
بگذار فرمانده مان بيايد!
بگذار اميرمان قيام را آغاز کند!
آن روز ما علمداران قيامي خواهيم شد
که نتيجه اش شيرين است
آن روز طلايه داران سپاه عشق را در صف اصحاب آخرالزماني امام عصر خواهيد ديد
اندکي صبر سحر نزديک است
اما سِحر اين سَحر در آن است که آن را ديگر شبي نيست
و با آمدنش شب و سياهي و ظلمت تيرگي از ميان خواهد رفت
اماما!
اما گوشه اي از کلامم با شماست
نه از روي تندي که از خضوع و التماس
سالهاست که ما و پدرانمان در حسرت آمدنت صبح ها را به شب و شبها را به روز رسانده ايم
با اين اميد که سربازيت را کنيم
براي من تلخ تر از اين چه زهري است که بميرم و بر سنگ مزارم بنويسند
او نيز مهدي زهرا نديد و رفت
براي من تلخ تر ازاين چه زهري است
که من سرباز قيامت نباشم
مهدي فاطمه!
اين سالهاي عمرم را در کنار نايبت ايستاده ام به اميد اين که افتخار سربازي تو را پيدا کنم.
"نيست در عالم ز هجران تلخ تر
هرچه خواهي کن وليکن آن نکن"
آقاي من!
بيا!
هر چند که خواست ما از روي خودخواهي است
بيا!
هر چند که ما تو را براي خود مي خواهيم نه براي تو
بيا!
هر چند که حال و روز زمين بد است
بيا!
هر چند که ....
بيا! که چشمهاي بارانيم بي تاب شده
بيا! به جان مادر پهلو شکسته ات بيا
.....
من الّذی ایتمنی
اگر از من بپرسند اجر اسرای کربلا بیشتر یا شهدای کربلا
شاید بگم اسرا
اما اجر هیچ کس همپای اسیر شهیده کربلا نیست
می خوام روضه خونه سه ساله بشم
می خوام ...
خانم بذار شروع کنم
یه روزی تو مدینه پهلوی ام ابیها رو شکستند
یه روزی توی بیابونای بین کوفه و شام
پهلوی یتیم سه ساله رو شکستند
همین قدر روضه که خوندم بسه؟
نه باید ادامه بدم
یه روزی ...
ولش کن اینطوری بگم
الهی بشکنه دست مغیره
میان کوچه ها بی مادرم کرد
یه روزی توی یه کاروان یه اسیری بود سه ساله بود
از بس خسته بود روی ناقه خوابش برد
نفهمید چی شد از ناقه افتاد و از هوش رفت
وقتی به هوش اومد دید یه نفر بالا سرشه
انتظار داری چی بگم
بگم سه ساله رو بقل گرفت و نوازش کرد؟
اشکای چشماش رو پاک کرد؟
یا اینکه بگم ...
خواهر کوچولو دارید؟
تا حالا صورتش رو تو دست گرفتید؟
مساحت صورتش چقدره
کف دست یه مرد جنگی عرب رو چی دید؟
اون سطحش چقدره؟
کل درد ما شیعه ها خلاصه میشه توی یه دونه سیلی تو مدینه ...
کل دردای اسارت هم خلاصه میشه تو جا موندن یه سه ساله
میگن دستای زجر خیلی بزرگ بوده
من نمی تونم روضه عمه سه سالم رو بخونم
فقط یه چیزی ....
وقتی سر بابا رو دید
بعضی می گن یه کلمه هم حرف نزد و جا به جا از دنیا رفت
بعضی می گن چند تا کلمه هم حرف زد
گفت:
أبَتا مَنِ الَّذی أیتَمَنی عَلی صِغَر سِنّی
یا صاحب الزمان آجرک الله
هو المحمود
غروب جمعه قرار دل تنگيه دنياست
تا جمعه غروب رو به خودش مي بينه دل تنگ ميشه و دل تگيش رو به تمام عالم ساري و جاري ميکنه
انگار که دلتنگي با غروب جمعه عهد و ميثاق جاودانه بسته و غروب جمعه تو اسارت دلتنگيه خودش، همه رو دلتنگ ميکنه
نمي دونم چه سريه!؟
توي شادترين لحظاتت هم که داري به سر مي بري تا بوي غروب جمعه مي ياد يک دفعه تمام شاديهات رو فراموش مي کني و صورتت رو يه اندوه عجيب فرا مي گيره
انقدر اين اندوه فرا گيره که با اين که همه اين اندوه رو تو چهره هم مي بينند هيچ کس از ديگري نمي پرسه براي چي غمگيني؟
انگاري همه دليلش رو مي دونند
انگاري همه مي دونند غروب جمعه بايد غمگين بود.
انگار غروب جمعه که ميشه همه يادشون مي افته که امروز رو با يه اميدي بيدار شدند
اميد به اين که قراره گمشدشون رو پيدا کنند و مطمئن بودند که ديگه قراره بياد
ولي وقتي غروب جمعه ميشه همه اون اميد جاش رو به نا اميدي ميده
مهربونم!
غروب جمعه هاي تو چطوريه؟
تو هم مثل ما غروب جمعه که ميشه غمگين مي شي؟
بغض تموم وجودت رو مي گيره؟
دنبال يه بهانه مي گردي که گريه کني؟
اي بابا من چي دارم مي گم؟
بهانه؟!
فکر کنم اگر فقط گناهاي ما به اصطلاح شيعيانت رو در نظر بگيري ديگه حتي ياد آوري مصيبت جد عزيزت هم لازم نباشه براي گريستن
اون موقعي رو مي گم که پرونده سياه چون مني رو مي خوني...
عزيز دلم!
اگر چشمام از هجر تو درياي اشک نشه
بي معرفتي ها و بدي ها و ناجوون مرديهام در حق تو براي گريه و غصه و اشکهاي من بايد کافي باشه.
آقاي من!
درسته که وجود بدهايي مثل من کافيه تا روزهاي ظهور تو ثانيه به ثانيه و دقيقه به دقيقه و ساعت به ساعت و سال به سال عقب بيافته؛ اما ...
اما مگر نه اين که هر بچه اي نياز به حضور پدرش براي راهنمايي و ارشادش داره؟
مگر نه اين که خودتون گفتيد ما اماما پدراي اين امتيم؟
پس تو مهربونيه پدرانت رو بر من تموم کن و بديهاي من رو بر من ببخش تا ديگه اين فاصله تموم بشه و اين فراق جاي خودش رو به وصال بده
بدترين فرزندان هم به آغوش گرم و پر از مهربونيه پدر نياز دارند
اين آغوش پر از مهر رو از ما دريغ نکن.
جمعه يعني يک سبد اشک و آه
جمعه یعني يک امير بي سپاه
جمعه يعني دردهاي مردي بي پناه
جمعه يعني مردم چشمی به راه
پس تو اي مهدي تو اي سرّ نگاه
ديدنت را از خدا بر ما بخواه
هوالمجید
آقای من سلام
در این لحظات راهی را بر خود آرام تر از درد و دل کردن با حضرتتان نیافتم
با این که خوب می دانم زخم های دل شما بسیار بزرگتر از دردهای من است
آقای من آن را که مأوایی جز تو نیست دل را برای تو آورده است
با آن که تمام وجودش را عرق شرم فرا گرفته
نه از باب گفتن دردهایش با تو که از برای دیر آمدن هایش
آقای من!
بی تو خود را سخت تنها می بینم و در این گرداب دهشتناک دنیا سخت هراسان
چونان مرغکانی آواره که خانه و کاشانه از دست داده و از هراس باران بر این بام و برآن بام می پرند
مهربانم اگر نبود امید دستگیری چون تو دستگیری بارها و بارها در این گرداب نا ملایم غرق شده بودم
آقای من! در گذر لحظه ها تنها یک بهانه را برای ماندن می بینم
و آن هیچ نیست جز آرزوی بودن در صف اصحابی که رسول خدا آنان را مردانی از فارس خوانده
آیا وقت آن نرسیده است که امام حق قیام کند؟
آیا وقت آن نرسیده است که ما یاران آخرالزمانی تو باشیم
همان قوم سلمان!
آقای من!
ما کوفه را شنیدیم و چشمانمان با مصیبت جدت چونان ابر بهاری باریدن گرفت
عاشورا را برایمان خواندند و با خود عهد کردیم که با فرزند حسین در صف منتقمین خون به نا حق ریخته اش شویم
با این حال تمام وجودم را خوف و رجاء به یکباره گرفته است
خوف نه از جهت کوفی مسلک شدن که ما فرزندان همان نسلیم که بر ندای نایبت بارها و بارها لبیک گفته اند
شاهدش هشت سال جهادمان
شاهدش خونهایی که به اسلام هدیه شد
خوف من از آن جهت است که ملکه مرگ بانگ رحیل زند و برای یاریت نباشم
اما تا آخرین نفس امید را از دل بیرون نخواهم کرد
مهربانا!
گستاخی است این گونه گفتار در پیشگاه شما
اما این گستاخی را علتی نیست جز محبت های بیشمار شما
که چه خوب خود را معرفی کردید
آنجا که گفتید:
امام پدری مهربان است
حرفها دردهایی است که بر آن پایانی نیست مگر با آمدن شما
پس تو خود بر این رنجنامه ها پایان باش ...
آقای من!
با آنکه بدترین خلق خدایم ولی
خود را بر حضور زیبایتان امیدوارترین می بینم
و هنوز بر دیدن آن روز که می آید و بر صفحه تمام تقویم ها خواهند نوشت روز ظهور! امیدوارم
و روزهایم بدان امید به شب می رسد و شبهایم با این فکر به روز می رسد
آقا بیا! هر چند که ما خوب نیستیم
آقا بیا! هر چند که نام منتظر وزنه ای سنگین است
آقا بیا! ما قول می دهیم که بهتر شویم
آقا بیا! ما قول می دهیم ...
آقا بیا! به مادر پهلو شکسته ات قسم
آقا بیا! به آن سری که به نی عیان است قسم
آقا بیا! به صبر عمه ات زینب قسم
آقا بیا! ما خوب می شویم
آقا بیا! ما قول میدهیم ...
ألسلامُ عَلَيکَ يا أباعَبدِلله
وَ عَلَي الأرواحِ الَّتي حَلَّت بِفِنائک
آخرين بار که در شام عاشورا نوشتم تنها يک کلام توانستم بنويسم
نکن اي صبح طلوع
امشب برايم خواندن از عاشورا بسيار سخت و تلخ است
خوب مي دانم
که اکنون کاروان عاشورا زنده و حي در صحراي بلا حضور دارد و شامگاه آخرين عاشورا تکرار مي شود
باور کنيد که اين است
و حسين (عليه السلام) را قرار است فردا در گودال قتلگاه در حالي که عريان است ذبح کنند
امشب همان شامگاه است و اصحاب همان اصحاب
اکنون عباس در خيمه گاه در حال نگهباني است
حسين (عليه السلام) در پشت خيمه خارها را جمع مي کند
تا فردا پاي کودکان زخمي نشود
زينب نگران بر لب زمزمه نکن اي صبح طلوع دارد
حبيب با صوت خوش قرآن مي خواند
زهير و برير خود را براي شهادت در راه حضرت آماده مي کنند
حر در حال اتابه و استغفار است
و قاسم در فکر شهد شيرين تر از عسلي است که خدا قرار است به اوبنوشاند
اکبر در فکر ملاقات پيغمبر است
و سکينه اشک ريزان از نزديک شدن زمان هجران بابا
در شامگاه عاشورا کدام قسمت از رستاخيز عظيم را بايد گفت؟
از که بايد گفت؟
زينب مي گويد: ما رأيت الا جميلا !
روح تو با اين کلام هم آوا شده است؟
تو چگونه خود را براي عاشورايي شدن آماده کرده اي؟
صداي هل من ناصر حسين (عليه السلام) را مي شنوي؟
لحظه اي براي فکر کردن مجال نيست
به دنبال بار و توشه نبايد بود
از زن و فرزند بايد گذشت
حتي به پشت خود نبايد بنگري
در اين بزمگاه هر که را پای بلغزد در صف کفار و فاسقين است
جايي براي تأمل نمانده
اگر بخواهي عاشورا را با عيار دنيا بسنجي
چونان ضحاک در لحظه آخر سوار بر اسب از معرکه گريزان خواهي شد
براي ماندن بايد دل را با امام خويش يک دله کني
اگر مرد رهي بسم الله
اگر نه تو را راهي نيست جز صف دشمنان قدار
که امام را کشتند در حالی که برايش اشک می ريختند
نواي هل من معين يعينني امام به بلنداي عرش رسيده است
جنيان و فرشتگان براي کمک آمده اند
اما امام دست رد به سينه هايشان مي زند
امام تو را مي خواند
امام ميزان و مکيال سنجش حق است
امام را به کمک تو حاجتي نيست
فرياد امام تنها بهانه اي براي رهاندن تو از منجلاب ظلمت است
اگر پاي آمدن است تو را بسم الله
وقت بسيار تنگ است
" تا ظهر عاشورا کار عبد است
پس از آن کار خدا "
خوب فکر کن و گر نه تو هم فردا بايد فرياد بزني
فرياد وا محمدا
رأس حسين به نيزه هاست
السلام عليک يا علي بن الحسين الاکبر
هر روز که به عاشورا نزديک مي شويم روايت مقتل سخت تر مي شود
امروز مي خواهم از علي اکبر بگويم.
زيبا رويي که جهان جلوه مانند او را در خود نديده است
روزي با خود فکر مي کردم مصيبتي در تاريخ نبوده که خدا از پيامبري دفع نکرده باشد مگر آنکه آن مصيبت بر حسين عارض گرديده است
داستان يوسف را که شنيده ايد
يعقوب به يوسفش رسيد تا يوسف حسين اول قرباني بني هاشم در کربلا شود.
روايت را با توکل بر خدا آغاز مي کنم هر چند که شروعش سخت است چه رسد بر به انجام رساندنش
نامش علي اکبر بود
اشبه الناس خلقاً و خلقاً و منطقاً بالنبي
صولتش حيدري بود و جمالش نبوي
روايت اول
ابراهيم خواب مي بيند که بايد فرزندش را به قربانگاه ببرد
اسماعيلش را به قربانگاه مي برد
اسماعيل سه وصيت مي کند
پدر! دست و پايم را ببند! نمي خواهم تو مرا در حال دست و پا زدن ببيني
چشمم را بند! نمي خواهم که با ديدن چشمان من خجلت زده شوي
پيراهنم را از بدنم بيرون بياور و به مادرم بده
تا هر وقت دلتنگ من شد با آن آرام بگيرد
روايت دوم
حسين در راه کربلا سر از زين اسب بر مي دارد
آيه استرجاع مي خواند
انا لله و انا عليه راجعون
علي اکبر مي گويد چه شد اي پدر جان
چرا اين آيه را خواندي
حسين مي گويد
لحظه اي به خواب رفتم و در خواب ديدم که اين کاروان شتابان به سوي مرگ روان است و مرگ به سوي آن
اکبر پرسيد: پدر آيا ما بر حقيم
حسين مي فرمايد:
آري پسرم صراط حق جز آن راهي که ما مي رويم نيست
علي اکبر مي گويد: پس چه باک از مرگ وقتي که قرار است در راه حق کشته شويم
روايت سوم
ظهر عاشورا است
حبيب به نزد عباس مي رود و از شيخوخيت خود استفاده کرده و خود را واسطه مي نمايد
اي علمدار حسين
به آقامان بگو:
قبل از بني هاشم به ياران و اصحابش اذن ميدان دهد
که ما بر کشته شدن در راه حسين اولاتريم
به به چه ادبي!
حقا که بهترين ها را گلچين کرده اند
ياران يک به ميدان رفته و شهادت را در آغوش مي گيرند
نوبت به هاشميان مي رسد
عباس اذن ميدان مي گيرد حسين اجازه نمي دهد
اکبر اذن مي گيرد
حسين سريع اجازه مي دهد
جوشن و خود رزم بر تن مي کند
به ميان عمه و خواهران و محارم مي رود براي خداحافظي
زنان ناله کنان بر پايش مي افتند که به ميدان نرود
اما اکبر را به آنها نگاهي نيست
غرق در خداست
حسين به خيمه مي آيد
مي گويد رهايش کنيد او اکنون منصوص بذات الله است
به ميدان مي رود
پيرمردي از قبيله دشمن او را مي بيند
فرياد مي زند
رسول خدا به ميدان جنگ آمده
ما را با رسول خدا جنگ نيست
به ميدان ولوله مي افتد
عمر سعد مشغول آرام کردن ميدان است که اکبر رجز مي خواند
ان تنکروني و أنا علي بن حسين ابن علي
تا اسم علي مي آيد زخمهاي بدر و خيبر و حنين سر باز مي کند
عقده هاي صفين و جمل باز ميشود
حالا تازه داستان شروع ميشه
علي اکبر جنگ عجيبي مي کند
خودم توي مقتل خوندم که حدود صدو بيست نفر را به خاک مزلت و هلاکت مي کشونه
عمو عباس ماشاءلله ، لا حول و لا قوه الا بالله مي گه
خسته ميشه و پيش پدر بر مي گرده
به پدر ميگه
يا أبتا! العَطَشُ قَد قَتَلَني
تشنگي امان من را بريده
عشقبازي بابا و علي اينجا شروع ميشه
حسين علي را در آغوش مي گيره
لب برلب علي قرار مي ده زبان در دهان پسر مي کنه
ميگه پسرم من از تو تشنه ترم
ناراحت نباش بزودي به دست جدت سيراب ميشي
علي وقتي تشنگي بابا را مي بينه
عرق خجلت بر جبينش جاري مي شه
(از نظر حقیر نه حسین تشنه آب بود و نه علی این عطش تنها عطش دیدار معبود و معشوق بود)
علي دوباره به ميدان بر مي گرده
طاقت خوندنش رو داري
شمار کشته ها را به دويست نفر مي رسونه (به روايت شيخ عباس قمي در کناب نفس المُهموم)
تير بر گلويش می زنند
مره بن منقذ عبدي ليثي لعنت الله شمشير بر فرقش مي زنه
بر روی اسب مي افتد و بر گردنش آويزان مي شود
اسب اين جور وقتا مي دونه که بايد به سمت خيمه بر گرده
اما خون سر و گلوی اکبر جلوي چشماي اسب رو مي گيره
واحسينا!
اسب به سمت اردوي دشمن ميره
کوچه باز مي کنن
هر کي شمشيري بر علي وارد مي کنه
( آخه توی کوچه راه گریزی نیست
مثل کوچه بنی هاشم که مادرمون ...)
علي نواي وا ابتا سر مي ده
حسين به سرعت خودش رو به علي مي رسونه
سپاه دشمن از ترس فرار مي کنه
من نمي دونم چطور اما شيخ مفيد مي گه:
زينب پشت سر حسين به ميدان مياد و صداي واي برادرم و واي برادر زاده ام سر مي ده
حسين خودش رو روي نعش پسر مي ندازه
يک جا خوندم اگر زينب نمي اومد روح از بدن حسين جدا شده بود
تا صداي زينب رو مي شنوه
از جاش بلند ميشه
آخه غیرت الله
مياد نعش پسر رو برداره
از هر کجا که بلندش مي کنه يه قسمت ديگش زمين مي افته
اين همون عرباً عرباست که ميگن بدن علي اينطور شد
حسين جوانان بني هاشم را مي خواد
بياين پيکر علي رو ببريد
برام سخته زينم بين نا محرم باشه
جوانان بني هاشم بياييد علي را بر در خيمه رسانيد
اينجا خيلي حرف دارم
اما نمي تونم بگم. ديگه توان گفتن ندارم
اينجا از کوچه و مادر حرف داشتم
از فرق شکافته علي
بماند...
اما يه چيز رو بگم
امام حسن خيلي غريب بود
امام حسين داداشش رو خيلي دوست داشت
بعد از شهادت برادر ديگه کسي نديد حسين صورت خضاب کنه
اما وقتي از روي پيکر فرزند بلند شد همه ديدند که صورت حسين از خون خضاب شده
لا يوم کيومک يا ابا عبدالله
السلام عليک يا عبدالله رضي
در مورد شش ماهه چي بايد نوشت
چي بايد خواند و چي بايد گفت
آيا سخت تر از روضة شش ماهه شنيديد؟
آيا باورتان مي شود در زماني در جايي مردمي زيسته اند که تير سه شعبه بر گلوي کودکي شش ماهه رهانده اند
آيا در عقل هايتان جايي براي درک اين يافت مي شود که شيرخواره اي را کشته اند در حالي که تشنه بود
شما به جاي من روضه شش ماهه کربلا را بگوييد
من بلد نيستم
در کربلا دو روضه است که برايم خواندنش سخت است
يکي روضه شش ماهه
و ديگري روضه سه ساله
روضه نمي گويم قصه مي گويم ...
روايت اول
ابراهيم هاجر و اسماعيل شش ماهه را راهي مکه مي کند
اسماعيل عطشان است
شير مادر از عطش خشکيده
مادر به هر سوي به دنبال آب مي دود
آيا سعي صفا و مروه را شنيده ايد
اين دو مکان مکاني بود که هاجر به دنبال آب براي اسماعيل هفت بار آن را طي کرد
حالا يکي از اعمال و مناسک حج است
در ميان اسماعيل از تشنگي پاي بر زمين مي کشيد
خوش به حال اسماعيل پاهايش درون قنداق نبود و مي توانست دست و پا بزند
آنقدر پا بر زمين کشيد تا به اذن الله چشمه زمزم در زير پايش روان شد
روايت دوم
مدتي گذشت و اسماعيل کمي بزرگتر شد
حکم بر ذبح اسماعيل بود از سوي خدا
در قربانگاه منا
هاجر نمي داند که اسماعيلش قرار است قرباني شود
ابراهيم اسماعيل را به قربانگاه برد
چاقو بر گلويش راند
آه خداي من
چاقو نمي برد
خدا گوسفندي از آسمان فرستاد و حکم بر آن نمود تا به جاي اسماعيل قرباني شود
قرباني هم يکي از مناسک حج شد.
روايت سوم
حسين حج را نا تمام گذاشته است
از عرفات به سوي کربلا آمده است
اين چه امر مهمي است که باعث شده امام واجب خدا را ترک کند؟
امام سعي صفا و مروه انجام نداده
به منا نرفته است!
عصر عاشوراست تمام سربازان حسين رفته اند
علي اصغر شيرخواره به تلذي افتاده است .
مي دانيد تلذي يعني چه؟
ماهي را که از آب بگيري پس از مدتي به جايي مي رسد که چه آن را به آب برگرداني و چه در خشکي بماند مي ميرد
اين همان تلذي است
شيرخواره چه قطره اي آب بنوشد چه ننوشد مرگ او حتمي است
اسماعيل به آب رسيد
اما بر شش ماهه حسين آب حرام است
از واجبات ذبح گوسفند نوشاندن آب است به او
حسين علي اصغرش را بر دست مي گيرد و به ميدان جنگ مي برد
از کساني که خود را مسلمان مي دانستند طلب آب مي کند ...
شما باشيد با بچه تشنه چه مي کنيد
آيا به او آب مي دهيد؟
عمر سعد به هرمله اشاره مي کند
هرمله مي گويد پدر را يا پسر را؟
عمر سعد مي گويد اگر پسر را بزني کار پدر هم تمام است
را ستي تير سه شعبه بزرگتر است يا گلوي شش ماهه
نه! نه!
جور ديگر بپرسم
تير سه شعبه بلند قد تر است يا قامت شش ماهه
وقتي گوسفند را قرباني مي کنند دست و پا مي زند
وقتي دست و پا در قنداقه باشد چه مي شود؟
شيعه از دو نفر کينه نا تمام دارد
يکي قنفز که دستانش قاتل مادرمان شد
ديگري هرمله ...
حسين از عرفه به قربانگاه رفت
در واقع
حاجي شش ماهه آمد به مناي ازلي
حسين خون شش ماهه را در دست جمع کرد و به آسمان پاچيد
والله تَهَدَّمَت أرکانِ السَّماء
خون هرگز به زمين بازنگشت
بزرگي مي گفت اگر خون علي اصغر بر زمين مي ريخت خدا تمام زمينيان را تا ابد نفرين مي کرد
فقط يک چيز
کاش شش ماهه قنداقه نداشت ...
قبل از منا حج سعي صفا و مروه مي خواهد
صفا و مروه حج حسين کجاست ؟
باورتان مي شود
فاصله ميان صفا و مروه با فاصله بين الحرمين حسين و عباس برابر است
يا صاحب الزمان آجرک الله